تبليغاتX
شاپرک


شاپرک

 
                                    چاه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد


یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای


یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت


یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد


یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در
واقعيت وجود ندارند


یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به

داخل چاه کرده بودند پيدا کند

یک تقویت کننده  فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 17:0 توسط نیلوفر| |

اگر آرايشگر اشتباه كند،

يك مدل جديد به كار برده است.

اگر خياط اشتباه كند،

مد جديد دوخته است.

اگر راننده اشتباه كند،

تصادف است پيش مي‌آيد.

اگر پزشك اشتباه كند،

همه عمل ها موفق نيستند.

اگر مهندس اشتباه كند،

يك اقدام و ابتكار جديد به كار بسته است.

اگر دانشمند اشتباه كند،

يك اختراع جديد است.

اگر معلم اشتباه كند،

يك نظريه جديد را توضيح داده است.

اگر رئيسم اشتباه كند،

من اشتباه كرده‌ام!

اگر من اشتباه كنم،

«اشتباه» كرده‌ام!!!

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 17:9 توسط نیلوفر| |

دخترها و پسرها چگونه نیمرو درست می کنند


دخترها

توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن


نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 11:53 توسط نیلوفر| |

 بچه‌هاي سبز را مي‌شناسيد؟


در طول سال‌هاي طولاني تاريخ بشر و انسان‌هاي متعددي در مناطق مختلف زمين پيدا شده‌اند كه كسي از گذشته آنها باخبر نيست. بچه‌هايي كه نمي‌دانند كه هستند و از كجا آمده‌اند و حتي به هيچ يك از زبان‌هاي دنيا سخن نمي‌گويند. فرضيه‌هاي متفاوت و ضد و نقيضي درباره اين كودكان ارايه شده ولي هنوز هيچ‌يك از آن فرضيات به اثبات نرسيده‌اند. يكي از اين موارد كه بحث و مطالعات گسترده‌اي روي آن انجام گرفته و كتاب‌هاي متعددي پيرامون آن به رشته تحرير درآمده است، داستان يا افسانه بچه‌هاي سبز است كه معماري آن هيچ‌گاه حل نشده است.

m-217-4-17.jpg


مابين سال‌هاي 1135 و 1154 ميلادي دو كودك عجيب در منطقه‌اي در حوالي «وول‌پيت» واقع در كشور انگلستان پيدا شدند.

در آن روز كشاورزان در حال برداشت محصولات كشاورزي از مزارع خود بودند كه صداي گريه توام با ترس و وحشت دو كودك را شنيدند. آنها كارهاي خود را رها كردند و در آن دور و اطراف به دنبال منبع صدا گشتند و سرانجام دو كودك را پيدا كردند. آنها يك پسر و يك دختر بودند كه وحشت‌زده و چسبيده به هم در نزديكي يك گودال روي زمين نشسته بودند. آنها با زباني كه براي هيچ‌يك از كشاورزان آشنا نبود و از آن سر درنمي‌آوردند گريه مي‌كردند و فرياد مي‌كشيدند. لباس‌هايشان از جنس ناشناخته‌اي بود و ظاهر عجيبي داشت. ولي عجيب‌تر از همه اين بود كه آنها پوستي سبزرنگ داشتند.

اين دو كودك به منزل مردي به نام «ريچارد دو كالن» كه فرد خوشنامي در منطقه بود، برده شدند و او موافقت كرد كه از آنها نگهداري كند. اما اين بچه‌ها هيچ چيزي نمي‌خوردند و هر نوع غذا يا آشاميدني كه جلوي آنها مي‌گذاشتند رد مي‌كردند تا اينكه يكي از ساكنين خانه يك ظرف غلاف خالي لوبيا سبز را روي ميز گذاشت. بچه‌ها با ولع به سوي ظرف رفتند و به آن چنگ زدند و غلاف‌ها را باز كردند ولي وقتي ديدند داخل غلاف‌ها لوبيا نيست شروع به گريه و فرياد نمودند. وقتي دانه‌هاي لوبيا را جلوي آنها گذاشتند آنها با اشتها لوبياها را خوردند تا سير شوند و تا مدت‌ها بعد غذاي روزانه آنها همين بود.

اين دو دختر و پسر به زندگي خود در ميان انسان‌ها ادامه دادند و همه به آنها توجه نشان مي‌دادند و از آنها مراقبت مي‌كردند. ولي پسرك كم‌كم ضعيف و ضعيف‌تر شد تا اينكه بالاخره يك روز از دنيا رفت. اما دختر سالم و سلامت بود و انرژي زيادي داشت. به مرور زمان رنگ سبزپوست او تغيير كرد و رنگ پوستش مثل ديگران شد. مدت‌ها گذشت و دخترك كم‌كم ياد گرفت به زبان مردم منطقه صحبت كند. آنچه او از زادگاه و ريشه خود به اطرافيان گفت تنها راز پيدايش و كشف او و برادرش را عميق‌تر كرد.

او گفت كه او و برادرش از سرزميني آمده‌اند كه خورشيد ندارد. مردم آنجا سبزپوست هستند و در روشنايي گرگ و ميش ابدي زندگي خود را سپري مي‌كنند. وقتي از او پرسيدند چطور شد كه او و برادرش از آن گودال بيرون آمدند، جواب زيادي براي گفتن نداشت. او فقط گفت كه او و برادرش صداي زنگ‌هايي را شنيدند و به دنبال آن صدا راه افتادند.... ناگهان خود را درون گودال يافتند و نور شديدي به چشمانشان خورد.

اين دختر مدت زيادي در ميان مردم زندگي كرد و با يكي از مردان محلي نيز ازدواج كرد ولي هيچ‌گاه نتوانست در حل معماي ريشه و زادگاه اصلي خود و برادرش و رسيدن اسرارآميزشان به «وول‌پيت» كمك بيشتري بكند.

اختلاف نظرهـا

نظرها و داستان‌هاي مختلفي درباره اين كودكان و ريشه آنها وجود دارد. يك داستان مي‌گويد كه اين بچه‌ها گفته‌اند اهل «سرزمين تابناك» هستند و سرزمين تابناك آن سوي يك درياي بزرگ است. داستان ديگري مي‌گويد كه اين بچه‌ها اهل سرزميني به نام «سن مارتين» بودند و گفته‌اند سن مارتين سرزمين پر از كليساست و مردم مسيحي آن پيوسته در كليسا به عبادت مي‌پردازند.

تاكنون جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان بسياري بر روي اين دو كودك و داستان كشف آنها تحقيق كرده‌اند. «پل هريس» در كتاب خود «دوران فورتين» مي‌گويد: چگونگي رسيدن بچه‌ها به وول پيت به دو صورت بيان شده است. در داستان اول بچه‌ها به دنبال صداي زنگ يا ناقوس از راه يك راهروي زيرزميني به گودال مي‌رسند و داستان دوم مي‌‌گويد: بچه‌ها با گردباد شديد به آنجا آمدند. هريس همچنين ادعا مي‌كند؛ تغيير رنگ پوست دختر به خاطر تغيير در تغذيه و نوع جديد غذاهاي مصرفي او بوده است.

«رادلي ديوس» مي‌نويسد: «لباس‌هاي بچه‌ها چيزي شبيه پيراهن بوده است.» «كاترين بريگز» در كتاب «پريان» مي‌نويسد: «دختر سبز» ادعا مي‌كرد كه در كشوري در زيرزمين زندگي مي‌كرده است. «مارگارت روآن» در كتاب «خانه شيطان» مي‌گويد: كسي كه از بچه‌ها نگهداري مي‌كرد «ريچارد و كاين» نام داشت كه ثروتمندترين زمين‌دار آن منطقه بود. او همچنين مي‌گويد: دخترك مي‌گفت؛ سرزمين من زياد از اينجا (وول پيت) دور نيست. ولي رودخانه‌اي از نور آن را از اينجا جدا كرده است!

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 14:36 توسط نیلوفر| |

 مردها

مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند
بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر می کنند!
خاک گورش را به کیسه، سوی منزل می برند!
دشت داغ سینه ی خود، لاله پرور می کنند
چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در می شوند
خاک زیر پای خود، از گریه، هی! تر می کنند
روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل، دریای احمر می کنند!
در میان گریه هاشان، یک نظر! با قصد خیر!!
بر رخ ناهید و مهسا و منور می کنند!
بعدٍ چندی کز وفات جانگداز! او گذشت
بابت تسلیّت خود! آن فکر دیگر می کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشین بی بدیل یار و همسـر می کنند
کج نیندیشید! فکر همسر دیگر نی اند!
از برای بچه هاشان، فکر مادر می کنند!

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 17:49 توسط نیلوفر| |

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.  
               
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.                 

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:

« متشکرم! از طرف پدر زنت »

نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 19:9 توسط نیلوفر| |

فروشگاه شوهر
یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.
مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)
شش طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد
اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .
طبقهءیک :این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.
طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.
طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه
هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.
طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.
شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.

نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش
نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 15:36 توسط نیلوفر| |

هر چه خدا بخواهد

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد
.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟
!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،

بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!

 

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 11:26 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin